محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2605
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : وى را به كنار رود بردند و گردنش را بزدند و خونش روان شد كفنى بند پاپوشى بود ، شكم كنيز وى را نيز دريدند و جنينش را در آوردند . حميد بن هلال گويد : « خارجه كه از بصره روان شده بود بيامد تا بر ساحل رود نزديك ياران خويش رسيد . جمعى از آنها برفتند و به يكى بر خوردند كه زنى را سوار بر خر همراه داشت ، سوى او رفتند و پيش خواندند و تهديد كردند و بترسانيدند و گفتند : « كيستى ؟ » گفت : « من عبد الله پسر خبابم كه يار پيمبر خداى بوده » آن گاه روى جامهء خويش افتاد كه از زمين بر دارد كه وقتى وى را ترسانيده بودند افتاده بود . گفتند : « ترا ترسانيديم ؟ » گفت : « آرى » گفتند : « بيم مدار ، حديثى از پدر خويش بيار كه از پيمبر خداى شنيده باشد شايد خداى ما را به وسيله آن سود دهد . » گفت : « پدرم به نقل از پيمبر خداى حديثى به من گفت كه فتنه اى خواهد بود كه در اثناى آن دل مرد نيز بميرد چنان كه تنش مىميرد كه به شب مؤمن باشد و صبحگاه كافر شود و صبحگاه كافر باشد و به شب مؤمن شود . » گفتند : « همين حديث را مىپرسيديم . دربارهء ابو بكر و عمر چه مىگويى ؟ » عبد الله ثناى آنها گفت . گفتند : « درباره عثمان در اول و آخر خلافتش چه مىگويى ؟ » گفت : « در اول و آخر بر حق بود » گفتند : « دربارهء على پيش از حكميت و پس از آن چه مىگويى ؟ » گفت : « او خدا را بهتر از شما مىشناسد و در كار دينش محتاطتر است و بصيرتش بيشتر . » گفتند : « تو پيروى هوس مىكنى و كسان را به سبب نامهايشان دوست دارى