محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2606
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نه اعمالشان . به خدا طورى بكشيمت كه هيچ كس را نكشته باشيم . » آنگاه وى را بگرفتند و دست ببستند و با زنش كه آبستن نزديك به وضع بود زير نخلى باردار بردند كه خرمايى از آن بيفتاد و يكيشان آن را بر گرفت و به دهان نهاد ، يكيشان گفت : « به ناروا خوردى و بى پرداخت بها » كه آن را از دهان بينداخت ، آنگاه شمشير خويش را بر گرفت ، خوكى از آن ذميان بر او گذشت كه آن را با شمشير خويش بزد ، و گفتند : « اين تباهى در زمين آورده است » پس او پيش صاحب خوك رفت و رضايت او را جلب كرد . گويد : و چون ابن خباب اين رفتارشان را بديد گفت : « اگر راست مىگوييد ، از جانب شما نگرانى ندارم كه مسلمانم و بدعتى در اسلام نياوردهام و مرا امان دادهايد و گفتهايد : « مترس » . پس او را بياوردند و بنشانيدند و سرش را بريدند كه خونش در آب ريخت . آنگاه به طرف زن رفتند كه گفت : « من يك زنم ، مگر از خدا نمىترسيد ؟ » پس شكمش را بدريدند ، سه زن ديگر از قبيله طى را نيز كشتند . ام سنان صنداوى را نيز كشتند . گويد : على و مسلمانانى كه با وى بودند از رفتار خوارج خبر يافتند كه عبد الله بن خباب را كشتهاند و متعرض كسان شدهاند . على حارث بن مره عبدى را فرستاد كه برود و كار آنها را ببيند و واقع حال را براى وى بنويسد و مكتوم ندارد . حارث برفت تا به نهروان رسيد كه از آنها پرسش كند ، اما قوم سوى او رفتند و خونش بريختند . امير مؤمنان و كسان خبر يافتند و كسان پيش او رفتند و گفتند : « اى امير مؤمنان چرا اين كسان را پشت سر ما مىگذارى كه بر اموال و عيال ما مسلط شوند ؟ ما را به طرف اين قوم ببر و چون از كار آنها فراغت يافتيم ، سوى دشمنان شام مىرويم . » گويد : اشعث بن قيس كندى برخاست و سخنانى نظير اين گفت . مردم پنداشته