محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2591
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شورى وا گذاريم و تا هر كه را خواستند براى خودشان انتخاب كنند . » عمرو گفت : « راى درست اين است » آنگاه ميان مردم آمدند كه فراهم شده بودند . عمرو گفت : « اى ابو موسى به كسان بگو كه راى ما يكى شده و همسخن شدهايم . » ابو موسى سخن كرد و گفت : « راى من و راى عمر به چيزى قرار گرفته كه اميدوارم خدا عز و جل بوسيلهء آن كار اين امت را بصلاح آرد . » عمرو گفت : « راست گفت و نكو گفت » آنگاه گفت : « اى ابو موسى پيش آى و سخن كن » گويد : ابو موسى پيش رفت كه سخن كند ، ابن عباس گفت : « واى تو ، گمان دارم فريبت داده . اگر دربارهء چيزى اتفاق كردهايد او را پيش بينداز كه پيش از تو دربارهء آن سخن كند و تو پس از او سخن كن كه عمرو مردى خيانتگر است و بيم دارم كه ميان خودتان با تو موافقتى كرده و چون در ميان مردم سخن كنى مخالفت كند . » گويد : ابو موسى مردى كودن بود و گفت : « ما اتفاق كردهايم » آنگاه پيش آمد و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « اى مردم ما در كار اين امت نظر كرديم و براى اصلاح كار و جمع پراكندگى ، كارى را مناسب ديدهايم كه من و عمرو دربارهء آن متفق شدهايم كه على و معاويه را خلع كنيم و امت به اين كار پردازد و هر كس از خودشان را كه خواستند به خلافت بردارند ، من على و معاويه را خلع مىكنم به كار خودتان بپردازيد و هر كه را شايسته مىدانيد بخلافت برداريد . » اين بگفت و به يك سو رفت . پس از آن عمرو بيامد و حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « اين ، چيزهايى گفت كه شنيديد و يار خويش را خلع كرد ، من نيز يار او را خلع مىكنم چنان كه خود او خلع كرد ، اما يارم ، معاويه را بر قرار مىدارم كه او ولى خون عثمان است و خونخواه اوست و از همه كس به مقام وى شايسته تر است . »