محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2586
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « ما مردان را حكم نكردهايم قرآن را حكم كردهايم ، قرآن خطى است مكتوب ميان دو جلد كه سخن نمىكند و مردان از آن سخن مىكنند » گفتند : « بما بگو چرا ميان خودت و آنها مدت نهادى ؟ » گفت : « براى آنكه جاهل بداند و عالم تحقيق كند ، شايد خدا عز و جل در اين متاركه كار اين امت را به صلاح آرد ، خدايتان رحمت كند به شهر خودتان بياييد . » گويد : و آنها همگى به كوفه آمدند . ابو مخنف گويد : عبد الرحمان بن جندب ازدى نيز از پدر خود چنين آورده اما خوارج مىگويند به على گفتيم : « راست مىگويى ، ما چنان بوديم كه گفتى و چنان كرديم كه ياد كردى ، ولى ما كافر شديم و به پيشگاه خدا عز و جل توبه آورديم ، تو نيز مانند ما توبه كن تا با تو بيعت كنيم و گر نه همچنان مخالفيم . » آنگاه با على بيعت كرديم و به ما گفت : « وارد شهر شويد ، شش ماه صبر مىكنيم كه خراج گرفته شود و مركبها چاق شود آنگاه سوى دشمن مىرويم و بگفتهء آنها اعتنا نمىكنيم كه دروغ گفتهاند . » گويد : معن بن يزيد سلمى به سبب تأخير در كار حكميت ، پيش على آمد و گفت : « معاويه مطابق قرار عمل كرد ، تو نيز عمل كن ، بدويان بكر و تميم رأى ترا نگردانند . » على بگفت تا كار حكميت انجام شود . زيرا وقتى صفين را ترك مىكردند قرار شده بود كه حكمان هر كدام با چهار صد كس سوى دومة الجندل روند . بگفتهء واقدى ، سعد با كسان ديگر به نزد حكمان حضور يافت به اصرار پسرش ، عمر ، به اذرح آمد ، اما پشيمان شد و از بيت المقدس به آهنگ عمره احرام بست . در اين سال حكمان اجتماع كردند .