محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2585

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سرانشان بيشتر جمع مىشوند . » زياد ديد و به او خبر داد كه بيشتر از همه پيش يزيد بن قيس مىروند . پس على سوى خوارج رفت و وارد سرا پردهء يزيد بن قيس شد و آنجا وضو كرد و دو ركعت نماز كرد و او را به امارت اصفهان و رى گماشت . آنگاه پيش خوارج رفت كه با ابن عباس مناقشه داشتند و گفت : « گفتگو و با آنها را بس كن ، خدايت رحمت كند مگر ترا منع نكرده بودم ؟ » گويد : آنگاه على سخن كرد و حمد خدا گفت و ثناى وى را بر زبان آورد و گفت : « خدايا هر كه در اينجا پراكندگى آرد به روز رستاخيز پراكندهء تو باشد و هر كه اينجا سخن كند و آشفتگى آرد در آخرت كورتر و گمراه تر باشد » آنگاه گفت : « پيشواى شما كيست ؟ » گفتند : « ابن كوا . » على گفت : « چرا به مخالفت ما برخاسته‌ايد ؟ » گفت : « به سبب حكميت صفين » گفت : « شما را به خدا مىدانيد كه وقتى مصحفها را بالا بردند و گفتيد كه دعوت به كتاب خدا را مىپذيريم ، گفتم كه من اين قوم را بهتر از شما مىشناسم كه در كودكى و بزرگى مصاحبشان بوده‌ام و آنها را شناخته‌ام كه بدترين كودكان بوده‌اند و بدترين مردان ، در كار حق و درست خويش استوار باشيد كه اين قوم مصحفها را از روى نفاق و خدعه بالا برده‌اند ، اما رأى مرا نپذيرفتيد و گفتيد : نه ، از آنها مىپذيريم . گفتمتان كه سخن مرا و اينكه نافرمانى من مىكنيد ، به ياد داشته باشيد و چون بر پذيرفتن كتاب اصرار كرديد با حكمان شرط نهاديم كه آنچه را قرآن زنده مىدارد زنده بدارند و آنچه را قرآن ناچيز مىكند . ناچيز بدارند و ما نمىتوانيم با حكميتى كه به حكم قرآن حكم مىكند مخالفت كنيم ، اگر جز اين كنند از حكمشان بيزاريم . » گفتند : « بما بگو آيا اين عدالت است كه مردان در كار خونها حكميت كنند ؟ »