محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2218
تاريخ الطبرى ( فارسي )
همه گفتند : « همه سخن از كار مسلمانان است كه اميرانشان عدالت كنند و بكارشان پردازند » عمار دير بماند چندانكه پنداشتند كشته شده ، عاقبت نامهء عبد الله بن سعد بن ابى سرح رسيد و خبر داد كه جماعتى از مصريان او را سوى خويش كشانيدهاند و به او پرداختهاند كه عبد الله بن سودا و خالد بن ملجم و سودان بن حمران و كنانة بن بشر از آن جملهاند . عطيه گويد : عثمان به مردم ولايات نوشت : « اما بعد : عاملان را گفتهام كه در هر موسم حج پيش من آيند و « از آغاز خلافت خويش امت را به امر به معروف و نهى از منكر داشتهام ، « هر چه پيش من و عمال من آرند به مردم مىدهم ، حق خويش و عيالم را « نيز به رعيت وا مىگذارم . مردم مدينه به من گفتهاند كه كسان ناسزا « مىشنوند و كتك مىخورند ، هر كه نهانى كتك خورده يا ناسزا شنيده و « هر كه دعوى چيزى از اين گونه دارد بوقت حج بيايد و حق خويش را « اگر مربوط به من و عاملان من است بگيرد ، يا ببخشد كه خدا بخشندگان « را پاداش ميدهد » و چون اين را در ولايات خواندند مردم بگريستند و براى عثمان دعا كردند و گفتند : « امت دچار شر شده » عثمان كس به طلب عاملان ولايتها فرستاد كه عبد الله بن عامر و معاويه و عبد الله بن سعد بيامدند و با آنها به مشورت نشست ، سعيد و عمرو را نيز در كار مشورت شركت داد و گفت : « واى شما ! اين شكايتها چيست ؟ اين شايعات از كجاست ؟ به خدا بيم دارم كه اين سخنان ضد شما ، راست باشد و اين را به حساب من بگيرند » گفتند : « مگر كس نفرستادى ؟ مگر خبر اين جماعت به تو نرسيد ؟ مگر نيامدند و كس رو به رو چيزى با آنها نگفت ؟ نه ، به خدا راست نمىگويند و صداقت ندارند . و نكوكار نيند .