محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2514

تاريخ الطبرى ( فارسي )

معاويه سخن او را بريد و گفت : « چرا اين را به يارت نگفتى ؟ » بشر گفت : « يار من همانند تو نيست ، يار من به فضيلت و دين سابقه در اسلام و قرابت پيمبر خدا از همه كس به كار خلافت شايسته تر است . » گفت : « چه مىگويد ؟ » گفت : « مىگويد از خدا عز و جل بترسى و دعوت پسر عموى خويش را كه سوى حق دعوتت مىكند بپذيرى كه براى دنيايت بسلامت نزديكتر است و براى سرانجامت نكوتر . » معاويه گفت : « و خون عثمان را معوق گذاريم ؟ نه به خدا هرگز چنين كارى نمىكنم . » سعيد بن قيس خواست سخن كند اما شبث بن ربعى پيشدستى كرد و سخن كرد حمد خدا گفت و ثناى او به زبان آورد و گفت : « اى معاويه ! آنچه را به جواب ابن محصن گفتى فهميدم . به خدا آنچه مىخواهى و مىطلبى بر ما نهان نيست . چيزى كه مردم را بدان گمراه كنى و هوسهايشان را جلب كنى و مطيع خويش كنى نيافتى جز اينكه بگويى پيشوايتان به ستم كشته شد و ما خونخواهى او مىكنيم و سفيهان بى سر و پا اين را پذيرفتند ، دانسته‌ايم كه در يارى عثمان كند بودى كه كشتن او را براى منزلتى كه اكنون به طلب آن برخاسته اى خوش داشتى بسيار كس باشد كه چيزى را آرزو كند و طلب كند اما خداى عز و جل به قدرت خويش مانع آن شود . بسا باشد كه آرزومند آرزوى خويش را بيابد و بيشتر از آرزو نيز بيابد . به خدا هيچيك از اين دو براى تو نكو نباشد ، اگر آنچه را مىجويى نيابى بدحال ترين عربان باشى و اگر آرزوى خويش را بيابى بدان نرسى جز اينكه از جانب خداى مستحق جهنم شوى . اى معاويه ، از خداى بترس و از اين قصد در گذر و در كار خلافت با كسى كه شايستهء آنست مخالفت مكن . » معاويه حمد خدا گفت و ثناى او كرد آنگاه گفت : « اما بعد ، نخستين چيزى كه