محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2468

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مقاتل گفت : « برادرزادهء مرا بفرست و پناهش بده و از على براى وى امان بخواهيد ، اگر امانش داد همانست كه مىخواهيم و اگر امان نداد با شمشيرهايمان مىرويم و او را مىبريم ، اگر متعرض او شدند براى محافظتش شمشير مىكشيم ، يا به سلامت مىمانيم يا محترمانه جان مىدهيم . » مالك پيش از آن در همين مورد با كسان ديگر از خاندان خود مشورت كرده بود كه وى را منع كرده بودند ، اما به رأى برادر كار كرد و رأى آنها را واگذاشت و كس پيش مروان فرستاد و وى را به خانهء خويش آورد و قصد داشت اگر لازم آمد به حمايت او بر خيزد و گفت : « مرگ در كار پناه دادن ، وفا كردن است . » گويد : بعدها بنى مروان اين را به ياد داشتند و خاندان مالك از آن سودگرفتند و اعتبار يافتند . گويد : عبد الله بن زبير به خانهء يكى از مردم ازد ، وزير نام ، پناه برد و گفت : « پيش عايشه رو و بگو من اينجا هستم ، اما مبادا محمد بن ابى بكر از اين قضيه خبردار شود . » مرد ازدى پيش عايشه رفت و خبر را با او بگفت . عايشه گفت : « محمد را پيش من آريد » ازدى گفت : « اى مادر مؤمنان ، به من گفته كه محمد اين را نداند » اما عايشه محمد را پيش خواند و گفت : « با اين مرد برو و خواهرزاده ات را پيش من آر . » محمد با ازدى پيش ابن زبير رفت و گفت : « به خدا نابدلخواه پيش تو آمدم كه مادر مؤمنان اصرار كرد . » گويد : عبد الله با محمد برون شد و به هم ناسزا مىگفتند . محمد از عثمان سخن آورد و ناسزاى او گفت ، عبد الله نيز محمد را ناسزا گفت تا در خانهء عبد الله بن خلف پيش عايشه رسيد . عبد الله بن خلف پيش از جنگ جمل با عايشه بود و عثمان