محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2463
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و صداى گازران را مىشنيدم كه مىكوفتند ، جنگ كسان را به ياد مىآوردم . عيسى بن حطان گويد : جماعت هزيمت شد و ما بازگشتيم ، عايشه بر شتر سرخ در هودجى بود كه چون خار پشتى مىنمود از بس تير خورده بود . ابو عون گويد : از جنگ جمل سخن آوردند و ابو رجا گفت : « گويى پرده عايشه را مىبينم كه گويى خارپشتى بود ، از بس تير كه به آن زده بودند . » گويد : به ابو رجا گفتم : در آن روز نبرد كردى ؟ » گفت : « به خدا تيرهايى افكندم و نمىدانم چه شد » ابو جميله گويد : محمد بن ابى بكر و عمار بن ياسر پيش عايشه آمدند ، شتر پى شده بود ، طناب بار را بريدند و هودج را برگرفتند و به يكسو نهادند تا على دربارهء آن دستور داد و گفت : « عايشه را به بصره ببريد » و او را به خانهء عبد الله بن خلف خزاعى بردند . محمد گويد : على به چند كس دستور داد كه هودج را از ميان كشتگان بردارند ، قعقاع و زفر بن حارث آن را از پشت شتر پايين آوردند و پهلوى آن نهادند ، آنگاه محمد بن ابى بكر پيش آمد ، كسانى نيز همراه وى بودند ، دست خويش را درون هودج برد . عايشه گفت : « كيستى ؟ » گفت : « برادر نكوكارت . » گفت : « ناسپاس . » عمار بن ياسر گفت : « مادرجان ضربت فرزندان خويش را چگونه ديدى ؟ » گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « عمار پسر نكو كار تو » گفت : « من مادر تو نيستم » گفت : « چرا ، هستى اگرچه نخواهى »