محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2458

تاريخ الطبرى ( فارسي )

او را بخواند گفت : « در امانم تا باز پس آيم ؟ » گفت : « آرى » گويد : ساق شتر را قطع كرد كه به پهلو در افتاد و بانگ بر آورد قعقاع به مجاوران شتر گفت : « شما در امانيد » و با همدستى فرتنگ شتر را بريدند و هودج را برگرفتند و به زمين نهادند و اطراف آن را گرفتند و ديگر كسان فرارى شدند . صعب بن عطيه گويد : وقتى شب آمد على پيش رفت و شتر با هر كه اطراف آن بود محاصره شد بجير بن دلجه شتر را پى كرد و گفت : « شما در امانيد » و مردم از همديگر دست بداشتند و شبانگاه كه جنگ بسر رفته بود على شعرى به اين مضمون گفت : « خدايا شكايت غم خويش به تو مىآورم « از اين جماعت كه با من دغلى كردند « كه مضريانشان را با مضريانم بكشتن دادم « دلم خنك شد ، اما جماعتم بكشتن رفت » حكيم بن جابر گويد : به روز جنگ جمل طلحه گفت : « خدايا هر چه خواهى از من بجاى عثمان بگير كه راضى شود ، و تيرى ناشناس بيامد و همچنانكه توقف كرده بود بالاى زانوى وى را بزين دوخت و او همچنان ببود تا پاپوشش از خون پر شد و چون سنگين شد به غلام خويش گفت : « پشت سر من سوار شو و جايى براى من بجوى كه آنجا ناشناس باشم كه هرگز نديده‌ام كه خون پيرى چنين تباه شود . » گويد : غلام طلحه سوار شد و وى را بگرفت و پيوسته مىگفت : « مخالفان بما رسيدند . » تا وى را به يكى از خانه هاى بصره رسانيد كه ويرانه بود و در سايهء آن فرود آورد كه در همان ويرانه بمرد و در محلهء بنى سعد به خاك رفت . بخترى عبدى گويد : در جنگ جمل قبيلهء ربيعه با على بودند كه يك سوم مردم كوفه بودند و يك نيمه جماعت . و ترتيب چنان بود كه مضريان در مقابل مضريان