محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2442
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرستاد كه به جمع قبايل خويش پردازيد . يكى از مردم عبد القيس گفت : « شما را به كتاب خدا عز و جل مىخوانيم . » گفتند : كسى كه حدود خدا سبحانه را روان نمىكند و دعوتگر خدا كعب بن سور را مىكشد ما را سوى كتاب خدا مىخواند . » آنگاه مردم ربيعه وى را تير باران كردند و خونش بريختند ، يمنيان كوفه نيز يمنيان بصره را به كتاب خدا خواندند كه تير باران شدند . راوى گويد : جنگ اول تا نيمروز به پا بود كه طلحه رضى الله عنه كشته شد و زبير از نبردگاه برفت و چون بصريان سوى عايشه رفتند و كوفيان در كار جنگ مصر شدند و آهنگ عايشه داشتند عايشه قوم را تحريك كرد كه به جنگ پرداختند تا از هر سو بانگ برخاست و از همديگر دست بداشتند . گويد : بعد از ظهر باز به جنگ آمدند . نيمهء اول روز جنگ با طلحه و زبير بود و ميان روز جنگ با عايشه بود . دو گروه حمله بردند ، يمنيان بصره يمنيان كوفه را هزيمت كردند و ربيعيان بصره ربيعيان كوفه را هزيمت كردند على با مضريان كوفه به مضريان بصره حمله برد و گفت : « از مرگ گريز نيست ، بفرارى مىرسد و مقيم را وا نمىگذارد . » زيد بن حساس گويد : شنيدم كه محمد بن حنفيه مىگفت : « در جنگ جمل پدرم پرچم را به من داد و گفت : پيش برو و من پيش رفتم چندان كه جاى پيش رفتن جز در مقابل نيزه ها نبود ، گفت : بى مادر پيش برو . من ترديد داشتم و گفتم : جز در مقابل نيزه ها جاى پيشرفتن نيست . يكى كه ندانستم كيست پرچم را از دست من بگرفت و چون نيك نگريستم پدرم بود كه شعرى بدين مضمون مىخواند : « اى زندگى ، تويى كه از نيكى من بغرور افتاده اى ! « اين قوم دشمنانند اما « فرو رفتن از جنگ با فرزندان بهتر است . »