محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2440

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « نه ، اى ابو عبد الله » محمد گويد : وقتى در نيمهء اول روز كسان هزيمت شدند ، زبير بانگ زد : « من زبيرم اى مردم سوى من آييد » غلامش با وى بود و بانگ مىزد : « از حوارى پيمبر خدا مىگريزيد ؟ » گويد : پس از آن زبير سوى وادى السباع رفت ، سوارانى به تعقيب او رفتند و مردم از او بهمديگر پرداختند و چون سواران را در تعقيب خويش ديد به آنها تاخت و متفرقشان كرد باز به دو حمله برند و چون بشناختندش گفتند : « اين زبير است ولش كنيد » و چون . . . [ 1 ] تنى چند و از آن جمله علباء بن هيثم . گويد : قعقاع با گروهى بر طلحه گذشت كه مىگفت : « بندگان خدا سوى من آييد صبورى ، صبورى » به دو گفت : « اى ابو محمد زخمدارى ، و از اين كار كه مىخواهى كرد ناتوان ، سوى خانه ها رو » طلحه گفت : « اى غلام مرا ببر و جايى بجوى » گويد : او را به بصره بردند ، يك و غلام و دو كس با وى بود ، كسان در حال هزيمت بيامدند و آهنگ بصره داشتند و چون شتر را ديدند كه مضريان دور آن را گرفته بودند باز آمدند چنان كه در آغاز بودند و كار از سر گرفتند ، قوم ربيعهء بصرى بايستادند ، جمعى به پهلوى راست و جمعى به پهلوى چپ . گويد : عايشه گفت : « اى كعب شتر را بگذار و كتاب خدا را ببر و جماعت را سوى آن دعوت كن » و مصحفى به دو داد . جمع بيش آمدند ، سبائيان جلوشان بودند و بيم داشتند صلح شود . كعب با مصحف پيش روى آنها رفت ، على از دنبالشان بود و منعشان مىكرد اما جز پيشروى نمىخواستند و چون كعب دعوتشان كرد تير بارانش

--> [ 1 ] متن افتادگى دارد