محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2429
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرستاده ، سلامتان مىگويد و رحمت خدا براى شما مىخواهد و به خدايى كه خدايى جز او نيست قسم ياد مىكند كه اگر غلام حبشى بينىبريده اى باشد و بزان محصور بر سر كوهى را بچراند تا مرگش فرا رسد خوشتر از آن دارد كه تيرى ميان اين دو گروه بيفكند . » گويد : پيران قوم سر برداشتند و گفتند : « ما باقيماندهء پيمبر را به هيچوجه وا نمىگذاريم . » محمد گويد : مردم بصره گروهها بودند ، گروهى با طلحه و زبير بودند گروهى با على بودند و گروهى ديگر نمىخواستند همراه هيچيك از دو گروه جنگ كنند . گويد : عايشه از منزل خويش بيامد و در مسجد حدان در محله ازد فرود آمد كه جنگ آنجا بود ، در آن هنگام سر ازد صبرة بن شيمان بود كه كعب بن سور به دو گفت : « اگر دو جمع به هم نزديك شود كار از دست برود كه چون درياها به هم بر آيند اطاعت من كن و آنجا مرو و با قوم خويش كناره كن كه بيم دارم صلحى نباشد ، بيرون اين مايه باش و اين جمع مضر و ربيعه را واگذار كه برادرانند ، اگر به صلح آمدند همانست كه مىخواهيم ، و اگر جنگ كردند فردا داوران آنها باشيم . » گويد : كعب در جاهليت نصرانى بوده بود . صبره گفت : « بيم دارم چيزى از نصرانيت در تو مانده باشد ، به من مىگويى در صلح كسان حضور نيابم و مادر مؤمنان و طلحه و زبير را ، اگر صلحشان پذيرفته نشد ، يارى نكنم و از خونخواهى عثمان باز مانم ؟ به خدا هرگز چنين نكنم » و همه قبايل يمنى همسخن شدند كه حضور يابند . ابن يعمر گويد : وقتى احنف بن قيس از پيش على بازگشت ، هلال بن وكيع پيش وى آمد و گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « كناره گيرى ، راى تو چيست ؟ » گفت : « پشتيبانى مادر مؤمنان . تو كه سرور مايى چگونه ما را رها مىكنى ؟ » گفت : « فردا كه تو كشته شوى و من بمانم سرور شما مىشوم . »