محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2395

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كسان به سخن ايستاد و گفت : « خدا عز و جل ما را از پس ذلت و كمى و دشمنى و دورى كه بود ، « به اسلام عزت داد و رفعت بخشيد و برادران كرد و مردم چندان كه خدا « خواست چنين بودند كه اسلام دينشان بود و حق در ميانشان بود و قرآن « پيشوايشان بود تا اين شخص به دست اين قوم كه شيطان تحريكشان كرده « بود تا ميان اين امت تباهى آرد كشته شد ، بدانيد كه اين امت نيز بناچار « پراكنده مىشود چنان كه امتهاى پيشين پراكنده شدند ، از شر آنچه شدنى « است به خدا پناه مىبريم » بار ديگر سخن كرد و گفت : « ناچار آنچه شد نيست بايد بشود ، بدانيد كه اين امت هفتاد و سه « فرقه مىشود كه از همه بدتر فرقه ايست كه به من انتساب گيرد اما به عمل « من پاى بند نباشد ، دانسته‌ايد و ديده‌ايد ، بدين خويش پاى بند باشيد از « هدايت پيمبرتان صلى الله عليه و سلم بهره گيريد و از سنت وى پيروى كنيد « و هر چه را مبهم ديديد به قرآن عرضه كنيد و هر چه را رد كرد ، رد كنيد « خداى عز و جل را پروردگار خويش دانيد و اسلام را دين ، و محمد را پيمبر ، و قرآن را داور و پيشواى خويش » و هم محمد گويد : وقتى على مىخواست از ربذه سوى بصره رود ، پسر رفاعة بن رافع پيش وى به پا خاست و گفت : « اى امير مؤمنان چه مىخواهى و ما را كجا مىبرى ؟ » گفت : « آنچه مىخواهيم و قصد داريم صلح است اگر از ما بپذيرند و دعوت ما را اجابت كنند » گفت : « اگر اجابت نكردند ؟ » گفت : « با عذرشان رهاشان مىكنيم و حقشان را مىدهيم و صبر مىكنيم »