محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2370

تاريخ الطبرى ( فارسي )

با مردم نماز كند كه عادل بود . يزيد بن معن سلمى گويد : وقتى اردوى عايشه از اوطاس سمت راست گرفت به مليح بن عوف سلمى گذشتند كه در ملك خويش بود و به زبير سلام كرد و گفت : « اى ابو عبد الله چه شده ؟ » گفت : « بر امير مؤمنان تاخته‌اند و بىسبب و جهتى او را كشته‌اند » گفت : « كى ؟ » گفت : « غوغاييان ولايات و اوباش قبايل ، بدويان و غلامان نيز از آنها پشتيبانى كرده‌اند . » گفت : « مىخواهيد چه كنيد ؟ » گفت : « مردم را برانگيزيم كه خون گرفته شود و معوق نماند كه معوق ماندنش سلطهء خدا را در ميان ما به سستى افكند و اگر مردم از امثال آن باز مانند ، پيشوايى نماند مگر اين گونه كسانش بكشند » گفت : « به خدا رها كردن اين ، وحشت آور است و معلوم نيست به كجا خواهد كشيد » گويد آنگاه يك ديگر را وداع گفتند و از هم جدا شدند ورود جمع به بصره و جنگ با عثمان بن حنيف محمد گويد : وقتى راه را طى كردند و بيرون بصره رسيدند عمير بن عبد الله تميمى آنها را بديد و گفت : « اى مادر مؤمنان ! ترا به خدا قسم مىدهم ، پيش كسانى كه يكى را براى مهيا كردنشان نفرستاده اى وارد مشو » گفت : « رأى درست آوردى و مردى پارسايى » گفت : « به ابن عامر بگوى با شتاب برود كه در بصره بر آوردگان دارد ،