محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2366
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « ذو قار را بلدى ؟ » گفتم : « شايد بهتر از همه بلدم » گفت : « با ما بيا » گويد : برفتيم تا در ذو قار فرود آمديم على بن ابى طالب گفت دو جوال بياوردند و پهلوى هم نهاد . آنگاه جهاز شترى بياوردند و روى آن نهادند . سپس على بيامد و بالا رفت و دو پا را از يك طرف رها كرد ، آنگاه حمد خدا گفت و ثناى او كرد و بر - محمد صلوات گفت ، سپس گفت : « ديديد كه اين قوم و اين زن چه كردند ؟ » گويد : و حسن برخاست و بگريست . على گفت : « آمده اى كه مثل زن گريه كنى ؟ » گفت : « آرى ، به تو گفتم و نشنيدى و اكنون به مخمصه اى افتاده اى كه كس ياريت نكند » گفت : « به اين جمع بگو كه با من چه گفتى ؟ » گفت : « وقتى كسان سوى عثمان رفتند گفتمت دست به بيعت نگشايى تا عربان در كار خويش بنگرند كه كارى را بى نظر تو فيصل نخواهند داد ، اما نپذيرفتى ، وقتى اين زن روان شد و اين قوم چنان كردند گفتمت در مدينه بمانى و يارانت را كه به تو پيوستهاند بخوانى » على گفت : « به خدا راست مىگويد ولى به خدا من چون كفتار نيستم كه بصدا گوش كنم ، وقتى پيمبر صلى الله عليه و سلم در گذشت ، هيچكس براى خلافت شايسته تر از من نبود ، اما مردم با ابو بكر بيعت كردند ، من نيز مانند آنها بيعت كردم . آنگاه ابو بكر درگذشت و هيچ كس براى خلافت شايسته تر از من نبود اما مردم با عمر بن خطاب بيعت كردند من نيز مانند آنها بيعت كردم . آنگاه عمر در گذشت و كس براى خلافت شايسته تر از من نبود اما مرا يكى از شش سهم قرار داد آنگاه مردم با عثمان بيعت كردند من نيز مانند آنها بيعت كردم . آنگاه كسان سوى عثمان رفتند و او را