محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2363
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « امير مؤمنان » گفتم : « چه شده ؟ » گفتند : « طلحه و زبير با وى مخالفت كردهاند و آمده كه راهشان را بگيرد و خبر يافته كه گذشتهاند و مىخواهد از دنبالشان برود » گفتم : « انا لله و انا اليه راجعون پيش على روم و همراه وى با اين در مرد بجنگم يا مخالفت وى كنم ؟ كارى مشكل است » گويد : آنگاه نزد وى رفتم ، سپيده دم نماز به پا شد ، على بيامد و نماز كرد و چون برفت پسرش حسن پيش وى آمد و بنشست و گفت : « به تو گفتم و نشنيدى ، فردا به مخمصه افتى و كس ياريت نكند . » على گفت : « پيوسته مانند زن ناله مىكنى ، چه گفتى كه نكردم ؟ » گفت : « وقتى عثمان را محاصره كردند گفتمت از مدينه بيرون شوى كه وقتى او را مىكشند آنجا نباشى . پس از آن روزى كه كشته شد گفتم بيعت نكنى تا فرستادگان ولايات و قبايل بيايند و بيعت هر شهر بيايد . پس از آن وقتى اين دو مرد چنان كردند گفتم در خانه ات بنشين تا توافق كنند و اگر فسادى شد بدست ديگرى باشد ، اما به من گوش ندادى » گفت : « پسركم ، اينكه گفتى چرا وقتى عثمان را محاصره كردند از مدينه برون نشدى ، به خدا ما را نيز چون او محاصره كرده بودند ، اينكه گفتى بيعت نمىكردى تا بيعت شهرها بيايد ، كار بدست مردم مدينه بود و نخواستم كار تباه شود آنچه دربارهء خروج طلحه و زبير گفتى ، اين براى مردم اسلام وهن بود ، به خدا از وقتى خليفه شدم پيوسته بر من چيره بودند و اختيارم نبود و چنان كه بايد تسلط نداشتم . اينكه گفتى در خانه مىنشستم ، با تكليف خود چه مىكردم و با كسانى كه پيش من مىآمدند ؟ مىخواستى مثل كفتار باشم كه محاصره اش كنند و گويند نيست نيست ، اينجا نيست ، تا پاهايش را ببندند و بيرون بكشند . اگر در تكاليف خلافت كه بعهدهء منست ننگرم ، پس كى