محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2360
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « به يكى از ما دو تن ، هر كدام را مسلمانان انتخاب كنند » گفت : « بهتر است خلافت را به فرزندان عثمان دهيد كه به خونخواهى او روان شدهايد » گفتند : « شيوخ مهاجران را بگذاريم و خلافت را به فرزندانشان دهيم ؟ » گفت : « مگر نمىبينيد كه من مىكوشم تا خلافت را از بنى عبد مناف بيرون برم ؟ » اين بگفت و باز گشت و عبد الله بن خالد بن اسيد نيز با وى باز گشت . گويد : مغيرة بن شعبه گفت : « راى درست آن بود كه سعيد به كار بست هر كس از ثقفيان اينجاست باز گردد . » و باز گشت . پس از آن قوم روان شدند ، ابان بن عثمان و وليد بن عثمان نيز با آنها بودند در راه اختلاف كردند و گفتند : « بنام كى دعوت كنيم ؟ » آنگاه زبير با پسرش عبد الله خلوت كرد ، طلحه نيز با علقمة بن وقاص ليثى خلوت كرد كه او را بر فرزندان خويش مزيت مىداد . يكيشان گفت : « سوى شام رو » ديگرى گفت : « سوى عراق رو » و هر يك با ديگرى تندى كرد . آنگاه در مورد بصره اتفاق كردند . اغر گويد : وقتى بنى اميه و يعلى بن اميه و طلحه و زبير در مكه فراهم شدند به مشورت پرداختند و همسخن شدند كه به خونخواهى عثمان و كشتن سبائيان برخيزند و انتقام بگيرند . عايشه رضى الله عنها گفت : « سوى مدينه رويد . » اما جمع دربارهء بصره همسخن شدند و راى عايشه را بگردانيدند . طلحه و زبير با وى گفتند : « آنجا سرزمينى است كه از دست رفته و به على پيوسته ، على ما را به بيعت خويش مجبور كرد ، همين را بر ضد ما حجت كنند و ما را واگذارند ، مگر آنكه به روى و چنان كنى كه در مكه كردى و باز آيى . » گويد : آنگاه يكى بانك زد كه عايشه آهنگ بصره دارد اما با اين ششصد شتر نمىتوان سوى غوغاييان و بدويان و غلامان رفت كه همه جا ريختهاند و دست