محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2290

تاريخ الطبرى ( فارسي )

لجاجت كرده اى و نمىخواهى از خويشتن براى كسانى كه ستمشان كرده اى قصاص بگيرى و به حق خلافت آويخته اى و در كار حكومت و تقسيم ، ستم كرده اى . اگر گويى كه با ما لجاج نكرده اى و آنها كه بدفاع از تو برخاسته‌اند و ميان ما و تو حايل شده‌اند پرداخته‌اند بخلاف فرمان تو جنگ مىكنند از آن رو جنگ مىكنند كه به خلافت چنگ زده اى ! اگر خويشتن را خلع كنى از جنگ تو دست بر مىدارند . » سخن از بعضى روشهاى عثمان بن عفان حسن بن ابى الحسن گويد : وارد مسجد شدم ، عثمان بن عفان را ديدم كه بر عباى خويش تكيه داده بود ، دو سقا بدعوى آمدند كه ميانشان داورى كرد . حسن بصرى گويد : عمر بن خطاب سران قريش را كه از مهاجران بودند از رفتن به ولايات منع كرده بود ، مگر با اجازه و براى مدت معين ، كه زبان به شكايت گشودند . خبر به عمر رسيد و به سخن ايستاد و گفت : « بدانيد كه من اسلام را همانند شتر گرفته‌ام كه آغاز مىكند و نو سال است ، آنگاه دو ساله ، سپس چهار ساله ، سپس شش ساله ، آنگاه كامل . مگر از كامل بجز كاستن انتظار مىرود ؟ بدانيد كه اسلام كامل شده ، بدانيد كه قرشيان مىخواهند مال خدا را خاص خويش كنند ، بدانيد كه تا پسر خطاب زنده است نمىشود . من جلو گذرگاه حره مىايستم و گلوى قرشيان را و بند شلوارشان را مىگيرم كه به جهنم نريزند . » طلحه گويد : وقتى عثمان به خلافت رسيد مانند عمر جلو آنها را نگرفت و در ولايات بگشتند و چون آن را بديدند و دنيا را بديدند و مردم آنها را بديدند آنكه مكنت نداشت و در اسلام داراى مرتبت نبود ، شكسته و دژم شد . مردم به آنها پيوستند كه از آنها اميد مىداشتند و در اين باب سخن كردند و گفتند : « اينان به قدرت مىرسند شناختهء آنها باشيم و جزو مقربان و خاصانشان در آييم . » اين نخستين وهنى بود كه به