محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1750

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه ما را از آبادانى ديارمان و مقابلهء دشمنانمان باز داشته‌ايد و ما شترانتان را گندم و خرما بار مىكنيم و جامه به شما مىدهيم ، از ديار ما برويد كه خدايتان بسلامت دارد . » مغيره گفت : « چنان كه گفتى مستمند بوديم و بدتر از اين بوديم ، مرفه ترين ما آن كس بود كه پسر عموى خويش را مىكشت و مال وى را مىگرفت و مىخورد ، مردار و خون و استخوان مىخورديم ، چنين بوديم تا خدا پيغمبرى ميان ما برانگيخت و كتاب به دو فرستاد كه ما را سوى خدا و دين وى خواند ، يكى تصديق او كرد و ديگرى تكذيب او كرد و آنكه تصديق كرده بود با آنكه تكذيب كرده بود بجنگيد تا همه از روى يقين يا به ضرورت به دين وى گرويديم كه معلوم شد كه وى صادق است و فرستادهء خداست و او به ما فرمان داد كه با مخالفان خود بجنگيم و به ما گفت كه هر كس از ما بر دين وى بميرد به بهشت مىرود و هر كه بماند بملك مىرسد و بر مخالف خويش غلبه مىيابد . ما ترا دعوت مىكنيم كه به خدا و پيمبر او ايمان به يارى و به دين ما در آيى ، اگر چنين كنى ديارت از آن تست و كس جز به رضاى تو وارد آن نشود و بايد زكات و خمس بدهى و اگر نپذيرى بايد جزيه بدهى و اگر نپذيرى با تو مىجنگيم تا خدا ميان ما و تو داورى كند . » رستم گفت : « گمان نداشتم در عمر خويش از شما عربان چنين سخنانى بشنوم ، فردا كارتان را يكسره مىكنم و همه تان را مىكشم . » آنگاه بگفت تا بر عتيق بند زدند و همه شب تا صبحگاه با علف و خاك و نى ، بند مىزدند و راه آماده شد . گويد : مسلمانان آرايش جنگ گرفتند ، سعد سالارى قوم را به خالد بن عرفطه هم پيمان بنى اميه سپرد ، ميمنهء سپاه را به جرير بن عبد الله بجلى داد و ميسره را به قيس بن مكشوح سپرد . آنگاه رستم حمله آورد و مسلمانان نيز حمله بردند . بيشتر آنها جز جل بارها ، سپرى نداشتند كه چوب بدان بسته بودند و سپر محافظ خويش