محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1751

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كرده بودند و غالب سرپوش آنها طناب بارها بود كه هر كس طناب بار خود را به سر مىپيچيد تا آن را محفوظ دارد ، پارسيان آهن پوش و قباپوش بودند و جنگى سخت كردند . سعد در قصر بود و جنگ را مىنگريست و سلمه دختر خصفه كه از آن پيش زن مثنى بن حارثه بوده بود با وى بود و چون سپاهيان به جولان آمدند گفت : سعد در قصر بود و جنگ را مىنگريست و سلمه دختر خصفه كه از آن پيش زن مثنى بن حارثه بوده بود با وى بود و چون سپاهيان به جولان آمدند گفت : « اى دريغ از مثنى كه امروز مثنى ندارم . » و سعد سيلى بر چهرهء او زد . سلمى گفت : « اين كار را از روى غيرت و ترس كردى » و چون ابو محجن كه در قصر عذيب بود حركت و جولان سپاه را بديد ، با زبراء كنيز سعد كه به نزد وى محبوس بود گفت : « اى زبراء ! مرا رها كن و به قيد سوگند خدا تعهد مىكنم كه اگر كشته نشدم بازگردم كه بند آهنين به پاى من نهى . » زبراء وى را رها كرد و بلقا اسب سعد را به دو داد ، ابو محجن به دشمن حمله برد سعد از بالاى حصار مىنگريست و اسب خويش را مىشناخت و نمىشناخت . وقتى جنگ به سر رفت و خدا جمع پارسيان را هزيمت كرد ، ابو محجن پيش زبراء بازگشت و پاى خويش را در بند وى كرد و چون سعد از بالاى حصار بيامد اسب خويش را ديد كه عرق كرده بود و بدانست كه سوار آن شده‌اند و از زبراء پرسيد و او قصهء ابو محجن را بگفت و سعد آزادش كرد . محمد بن اسحاق گويد : عمرو بن معديكرب با مسلمانان در قادسيه بود . اسود نخعى گويد : در قادسيه حضور داشتم و ديدم كه نوجوانى از مردم نخع شصت تا هشتاد تن از فرزندان آزادگان را پيش مىراند و گفتم : « خداوند فرزندان آزادگان را زبون كرد . » قيس بن ابى حازم بجلى كه در قادسيه با مسلمانان بود گويد : در جنگ قادسيه يكى از ثقفيان با ما بود و از دين بگشت و پيش پارسيان رفت و به آنها گفت كه محل مقاومت عربان جايى است كه بجيله آنجاست . گويد : ما يك چهارم سپاه بوديم و شانزده فيل سوى ما فرستادند و دو فيل