محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1675

تاريخ الطبرى ( فارسي )

واداشت غلام جاپان منجم كسرى بود ، وى از مردم فرات بادقلى بود ، يزدگرد كس به طلب او فرستاد و گفت كه در بارهء رفتن رستم و جنگ عربان چه نظر دارى ؟ و او از راست گفتن بيم كرد و سخن به دروغ گفت . و چنان بود كه رستم نيز دانشى مانند دانش وى داشت و به سبب دانش خويش ، رفتن را خوش نداشت اما شاه به رفتن وى مصر بود كه غلام جاپان فريبش داد . شاه به دو گفت : « مىخواهم كه مرا در بارهء اين راى كه دارم خبر دهى كه از گفتهء تو اطمينان يابم . » غلام به زرناى هندى گفت : « وى را خبر ده . » گفت : « از من بپرس » و چون بپرسيد گفت : « اى پادشاه مرغى بيايد و بر ايوان تو افتد و چيزى كه به دهان وى باشد اينجا افتد » و دايره اى بكشيد . غلام گفت : « راست ميگويد ، مرغ كلاغ باشد و در دهان وى درهمى باشد . » وقتى جاپان خبر يافت كه شاه او را خواسته پيش وى آمد و شاه در بارهء سخن غلام از او پرسيد كه محاسبه كرد و گفت : « راست گفت اما خطا كرد كه مرغ ، كلاغ زنگى است و درهمى به دهان دارد كه اينجا مىافتد . » زربابه دروغ گفت كه درهم مىجهد و اينجا ميافتد و دايرهء ديگر كشيد . از جاى برنخاسته بودند كه يك كلاغ زنگى بر كنگره ها نشست و درهمى از او در خط اول افتاد و برجست و در خط ديگر جاى گرفت و هندى به جاپان كه او را تخطئه كرده بود سخن به تعرض گفت . آنگاه گاوى آبستن بياوردند . هندى گفت : « گوسالهء آن سياه رنگ است و سپيد پيشانى . » جاپان گفت : « دروغ مىگويى سياه است و دم آن سپيد است . » گاو را بكشتند و گوساله را در آوردند كه دم آن ميان پيشانى بود . جاپان گفت : « خطاى زرنا از اينجا بود . » و شاه را دل دادند كه رستم را روان كند و او چنان كرد .