محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1725

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چنان كردند و كس اين را ندانست . صبحگاهان مسلمانان به جاى خويش بودند كه كشتگان را فراهم آورده بودند و به حاجب بن زيد سپرده بودند . كشتگان مشركان ميان دو صف بود و به تباهى مىرفت كه آنها به كشتگان خود توجه نداشتند و اين از جمله الطاف خدا بود كه مسلمانان را به وسيلهء آن تأييد مىكرد . وقتى آفتاب برآمد قعقاع نگران سواران بود كه پديدار شدند و تكبير گفت مسلمانان نيز تكبير گفتند و گفتند : « مدد آمد » عاصم بن عمرو نيز گفته بود كه چنان كنند و از جانب خفان آمدند . در اين هنگام سواران مسلمان پيش رفتند و گروهها به جنبش آمدند و ضربت زدن آغاز كردند . مدد پيوسته مىرسيد و هنوز آخرين ياران قعقاع نيامده بودند كه هاشم در رسيد كه هفتصد كس همراه داشت و چون كار قعقاع را با وى بگفتند كه در آن دو روز چه كرده بود ، او نيز ياران خود را هفتاد هفتاد مرتب كرد و چون آخرين ياران قعقاع بيامدند هاشم با هفتاد كس بيامد كه قيس بن هبيرهء بن عبد يغوث از آن جمله بود . وى از جنگاوران روزهاى پيش نبود ، از يمن سوى يرموك رفته بود و همراه هاشم آمده بود . هاشم پيش رفت و به قلب سپاه مسلمانان پيوست و تكبير گفت مسلمانان نيز تكبير گفتند و صف آراستند . هاشم گفت : « نخستين مرحلهء جنگ ، جنگ و گريز است و پس از آن تيراندازى است . » اين بگفت و كمان خويش را برگرفت و تيرى در دل كمان نهاد و زه را كشيد و اسب وى سربلند كرد كه گوشش بدريد . هاشم بخنديد و گفت : « چه تيراندازى زشتى بود از كسى كه همه مراقب اويند ! پنداريد تير من به كجا مىرسيد ؟ » گفتند : « به عتيق مىرسيد » هاشم اسب راهى كرد و تير را از كمان برداشت ، و باز اسب راهى كرد تا به عتيق