محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1722

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تكبير گفت و به ميمنهء پارسيان حمله برد . آنگاه از پشت صف مسلمانان سوى قلب رفت و در مقابل مسلمانان جولان داد و بپارسيان حمله برد و ميان دو صف با نيزه و سلاح خويش شيرينكارى ميكرد و دشمن را به سختى مىكوفت ، كسان در كار وى به شگفت بودند كه او را نمىشناختند و هنگام روز وى را نديده بودند » . بعضىها گفتند : « از نخستين رسيدگان ياران هاشم است ، يا خود هاشم است . » سعد كه برو در افتاده بود و از بالاى قصر مردم را مينگريست ميگفت : « به خدا اگر ابو محجن محبوس نبود ميگفتم اين ابو محجن است و اين بلقاست . » بعضىها گفتند : « خضر در جنگها حضور مىيابد و پنداريم كه سوار بلقا خضر است . » بعضى ديگر گفتند : « اگر نبود كه فرشتگان جنگ نمىكنند ميگفتيم ، اين فرشته ايست كه بتأييد ما آمده است . » از محجن نامى نبود و به دو توجه نداشتند كه وى را محبوس مىپنداشتند . چون نيمه شب در آمد پارسيان از جنگ كناره گرفتند و مسلمانان بازگشتند ، ابو محجن بيامد و از همان در كه رفته بود وارد شد و شب و سلاح خويش و زين اسب را بگذاشت و دو پاى در قيد نهاد و شعرى گفت كه مضمون آن چنين بود : « ثقفيان دانند و اين تفاخر نيست » « كه ما از همه شان شمشير و زره بيشتر داريم » « و وقتى آنها ثبات نخواهند » « بيشتر از همه پايمردى ميكنيم » « من همه جا نمايندهء آنها هستم » « و اگر ندانند از عريف بپرسيد » « شب قادس مرا نشناختند »