محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1723
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« و جمع برون شدن مرا ندانستند » « اگر محبوسم بدارند اين بليهء من است » « و اگر رهايم كنند مرگ را بحريفان بچشانم » سلمى به دو گفت : « اى ابو محجن چرا اين مرد ترا محبوس كرده است ؟ » گفت : « به خدا حبس من بسبب حرامى نبود كه خوردهام يا نوشيدهام . در ايام جاهليت ميخواره بودهام و مردى شاعرم كه شعر بر زبانم ميرود و احيانا بلب ميرسد و بد نام ميشوم از اين رو مرا محبوس كرده كه گفتهام : « وقتى بميرم » « مرا پاى تا كى به خاك سپار » « كه پس از مرگ ريشه هاى آن » « استخوانهايم را سيراب كند » « در بيابان بخاكم مسپار » « كه بيم دارم پس از مرگ شراب نچشم » « گور مرا از شراب سيراب كن » « كه من پيوسته در بند آنم » و چنان بود كه سلمى شب ارماث و شب آرامش و شب سواد با سعد قهر بود و چون صبح شد پيش وى رفت و آشتى كرد و قصهء خويش و ابو محجن را بگفت . سعد ابو محجن را پيش خواند و آزاد كرد و گفت : « بروكه ترا به سبب سخنى كه گويى ، تا به عمل نيارى ، مواخذه نمىكنم » گفت : « به خدا هرگز سخن زشت بر زبان نيارم » روز عماس ابن مخراق گويد : به روز سوم صبحگاهان مسلمانان و عجمان به جاى خويش