محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1719
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را پيش خواند و اسبان را به آنها داد كه سه تن از بين يربوع سه چهارم اسبان و سه تن از بنى اسد سه چهارم شمشيرها را گرفتند . سليم بن عبد الرحمن سعدى به نقل از پدرش گويد : مرحلهء اول پيكار در همه روزها جنگ و گريز بود . و چون قعقاع بيامد گفت : « اى مردم چنين كنيد كه من مىكنم » و بانگ زد و هماورد خواست كه ذو الحاجب به هماوردى آمد و او را بكشت . آنگاه كسان از هر سو بيامدند و جنگ و ضربت زدن آغاز شد . عموزادگان قعقاع ده تن از پيادگان را سوار شتران جل پوشيده كردند كه برقع به صورت داشت و بوسيله سواران حفاظت ميشد و بگفت تا شتران را چون فيلان ميان دو صف سوى سواران پارسى برانند . به روز اغواث عربان بوسيلهء شتران چنان كردند كه پارسيان بروز ارماث با فيلان كرده بودند . شتران از چيزى باك نداشت و اسبان را رم ميداد و سواران مسلمان حمله مىبردند كسان ديگر نيز از اين كار آنها تقليد كردند و به روز اغواث پارسيان از شتران بيشتر از آن سختى و بليه ديدند كه مسلمانان بروز ارماث از فيلان ديده بودند . گويد : يكى از تميميان كه محافظ شتر سواران بود و سواد نام داشت طالب شهادت بود و مدتى بجنگيد و كشته نشد و عاقبت وقتى سوى رستم رفت و قصد او داشت در مقابل او كشته شد . قاسم بن سليم به نقل از پدرش گويد : يكى از مردم پارسى بيامد و بانگ زد و هماورد خواست ، علباء بن جحش عجلى به مقابلهء او رفت و ضربتى بزد و سينه اش بدريد ، پارسى نيز ضربتى زد و امعاء او را برون ريخت و هر دو بيفتادند . پارسى هماندم بمرد و علباء كه امعاء وى پراكنده بود و توان برخاستن نداشت كوشيد تا آن را بجاى برد و نتوانست و به يكى از مسلمانان كه بر او مىگذشت گفت : « فلانى بيا به من كمك كن » و او امعاء را بجاى خود برد و علبا شكم خود را گرفت و سوى صف پارسيان دويد و سوى مسلمانان ننگريست و سى ذراع برفت و نزديك صف پارسيان از پاى