محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2152
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رفت و سه روز در آنجا ببود . آسيابان به دو گفت : « اى تيره روز بيرون بيا و چيزى بخور كه سه روز است گرسنه مانده اى » گفت : « بى زمزمه چيزى نشايدم خورد » و چنان بود كه يكى از زمزمه گران مرو گندمى آورده بود كه آرد كند ، آسيابان به دو گفت : بنزد وى زمزمه كند تا چيزى بخورد و چنان كرد و چون برفت شنيد كه پدر براز از يزدگرد سخن داشت و از وضع وى پرسيد و چون وصف يزدگرد را بگفتند به آنها گفت كه وى را در خانهء آسيابانى ديده كه مرديست پيچيده موى با دو دسته موى به دو طرف سر با دندانهاى مرتب با گوشوار و بازوبند . پس ماهويه يكى از چابكسواران را بفرستاد و دستور داد كه اگر به يزدگرد دست يافت وى را با زهى خفه كند و در رود مرو بيفكند . فرستادگان آسيابان را بديدند و او را بزدند تا يزدگرد را نشان بدهد اما نشان نداد و گفت نميداند از كدام سو رفته است . و چون خواستند از پيش او بروند يكيشان گفت كه بوى مشك مىيابم و گوشهء جامه اى از ديبا در آب ديد و آن را كشيد و ديد كه يزدگرد است كه از او خواست نكشدش و نشانش ندهد و انگشتر و بازوبند و كمر خود را به او مىدهد . آن مرد گفت : « چهار درم به من بده تا ترا رها كنم . » يزدگرد گفت : « واى تو ! انگشتر من از آن تو باشد كه قيمت آن به حساب نمىآيد . » اما آن مرد نپذيرفت . يزدگرد گفت : « به من مىگفتند كه روزى به چهار درم محتاج خواهم شد و چون گربه چيز خواهم خورد . اينك معاينه ديدم و دانستم كه حق بود . » آنگاه يكى از دو گوشوار خويش را در آورد و به پاداش راز دارى به آسيابان