محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2153
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داد و نزديك وى شد گويى چيزى با او مىگفت و محل خويش را با او بگفت و آن مرد ياران خويش را خبر كرد كه بيامدند و يزدگرد از آنها خواست كه نكشندش و گفت : « واى شما ! در كتابهايمان ديدهايم كه هر كه جرئت قتل پادشاهان كند خدايش در اين دنيا دچار حريق كند بعلاوهء عذابى كه سوى آن مىرود . مرا نكشيد و پيش دهقان ببريد يا پيش عربانم فرستيد كه از شاهانى همانند من شرم مىكنند . » آنها زيورش را بگرفتند و وى را در جوالى كردند و مهر زدند آنگاه با زهى خفه اش كردند و در رود مرو انداختند كه آب او را ببرد تا به دهانهء زريق رسيد و به چوبى بند شد ، پس از آن اسقف مرو بيامد و آن را برداشت و در پارچه اى مشك آلود پيچيد و در تابوتى نهاد و سوى پاى بابان پايين برد كه زير دست ماحان بود و در جايى نهاد كه نشيمنگاه اسقف بود و خاك بر آن ريخت . پدر براز سراغ گوشوارهء مفقود را گرفت و يا بندهء يزدگرد را دستگير كرد و چندان بزد كه جان داد و آنچه را به دست آمده بود پيش خليفهء وقت فرستاد و خليفه غرامت گوشوارهء مفقود را از دهقان گرفت . كسان ديگر گفتهاند : يزدگرد پيش از آنكه عربان آنجا رسند برفت و راه دو طبس و قهستان گرفت و با قريب چهار هزار كس به نزديك مرو رسيد كه از مردم خراسان جمعى فراهم آرد و به عربان تازد و با آنها بجنگد . دو سردار بودند كه در مرو مخالف هم بودند و همچشمى مىكردند يكيشان براز نام داشت و ديگرى سنگان . هر دو به اطاعت يزدگرد آمدند و او در مرو مقيم شد و براز را خاصهء خود كرد و سنگان حسد آورد . براز براى سنگان بليه مىخواست و دل يزدگرد را با او بد مىكرد و از او سعايت مىكرد چندانكه مصمم شد او را بكشد و عزم خويش را با يكى از زنانش كه همدست براز بود در ميان نهاد و او زنى را سوى براز فرستاد و به دو خبر داد كه يزدگرد آهنگ قتل سنگان دارد . قصد يزدگرد فاش شد و سنگان خبر يافت و احتياط خود را بداشت و جمعى همانند ياران براز و سپاهى كه همراه يزدگرد بود