محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2151
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نكنى » اما پدر براز گفت : « راى من اينست كه نيزك را الفت دهى و خواست او را بپذيرى » يزدگرد راى او را پذيرفت و سپاه را از خويش جدا كرد و بفرخزاد دستور داد سوى بيشه زارهاى سرخس رود . فرخزاد بانگ زد و گريبان دريد و گرزى را كه پيش رو داشت برداشت و مىخواست پدر براز را بزند ، گفت : « اى شاه كشان ، دو شاه را كشتيد و دانم كه اين را هم مىكشيد . » فرخزاد نرفت تا يزدگرد به خط خود نامه اى براى او نوشت كه اين مكتوبى است براى فرخزاد : تو يزدگرد و كس و فرزند و اطرافيان وى را با هر چه همراه داشت به ماهويه دهقان مرو سپردى و من اين را شهادت مىدهم . آنگاه نيزك به محلى ميان دو مرو آمد كه حلسدان نام داشت و چون يزدگرد مصمم شد برود و او را ببيند پدر براز به دو گفت با سلاح به ديدار وى نرود كه مشكوك شود و بگريزد بلكه با ساز و وسايل سرگرمى سوى او رود . يزدگرد با كسانى كه ماهويه گفته بود و نام برده بود روان شد و پدر براز به جاى ماند . نيزك ياران خود را به دسته ها مرتب كرد و چون نزديك همديگر شدند پياده به پيشواز يزدگرد رفت . يزدگرد بر اسبى بود و بگفت تا نيزك بر يكى از اسبهاى يدك وى بر نشيند و او بر نشست و چون به ميان اردوگاه رسيدند توقف كردند و چنان كه گويند نيزك به دو گفت : « يكى از دخترانت را به زنى به من ده كه نيكخواه تو باشم و همراه با تو با دشمنت بجنگم » يزدگرد گفت : « اى سگ ! با من جسارت مىكنى ؟ » نيزك او را با شمشير بزد و يزدگرد بانگ برآورد كه نامرد خيانت آورد . و اسب بدوانيد كه بگريزد ، ياران نيزك شمشير در ياران او نهادند و بسيار كس بكشتند . يزدگرد فرارى تا جايى از سرزمين مرو برفت و از اسب فرود آمد و به خانهء آسيابانى