محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2147

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آسيابان پيش يكى از چابكسواران رفت و از او چيزى براى ، زمزمه خواست . گفت : « مىخواهى چه كنى ؟ » گفت : « مردى پيش منست كه هرگز مانند وى نديده‌ام و اين را از من خواسته است . » چابكسوار او را پيش ماهويه برد كه گفت : « اين يزدگرد است برويد سرش را براى من بياريد » موبد به دو گفت : « حق اين كار ندارى ، دانسته اى كه دين و شاهى به هم پيوسته است و يكى پى ديگرى راست نيايد . اگر چنين كنى حرمت بى بدل را شكسته اى » كسان سخن كردند و اين كار را فجيع شمردند . ماهويه به آنها ناسزا گفت و به چابكسواران گفت : « هر كه چيزى گفت خونش بريزند . » و گروهى را فرستاد كه با آسيابان برفتند و دستور داد كه يزدگرد را بكشند كه برفتند و چون او را بديدند كشتن وى را خوش نداشتند و از آن سرباز زدند و به آسيابان گفتند : « برو او را بكش . » آسيابان پيش يزدگرد رفت كه به خواب بود ، سنگى همراه داشت كه سر يزدگرد را با آن بكوفت آنگاه سر را ببريد و به فرستادگان ماهويه داد و پيكرش را در مرغاب افكند ، پس از آن جمعى از اهل مرو بيامدند و آسيابان را كشتند و آسياى او را ويران كردند و اسقف مرو بيامد و پيكر يزدگرد را از مرغاب در آورد و در تابوتى نهاد و به استخر برد و به گور كرد . هشام بن محمد گويد : پس از جنگ نهاوند كه آخرين جنگ پارسيان بود يزد - گرد گريخت و به سرزمين اصفهان افتاد ، آنجا مردى بود مطيار نام كه از دهقانان اصفهان بود و وقتى عجمان از جنگ عربان وامانده بودند داوطلب جنگ شد و عجمان را بخويشتن خواند و گفت : « اگر كار شما را به دست گيرم و شما را به جنگ عربان