محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2143
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « ديگر مكن » گويد : محمد بن ابى حذيفه خاموش ماند و چون عبد الله بن سعد نماز مغرب مىكرد محمد بن ابى حذيفه تكبيرى بلندتر از اولى بگفت و عبد الله كس به طلب او فرستاد و گفت : « تو پسر احمقى هستى . به خدا اگر ميدانستم امير مؤمنان چه مىخواهد گوشمالت مىدادم » محمد بن ابى حذيفه گفت : « به خدا قدرت اين كار ندارى و اگر بخواهى نمىتوانى كرد . » گفت : « اگر بس كنى براى تو بهتر است . به خدا با ما بر نخواهى نشست » گفت : « من با مسلمانان بر مىنشينم » گفت : « هر جا مىخواهى برنشين . » گويد : « او تنها در يك كشتى نشست كه جز قبطيان كس با وى نبود و چون به نبردگاه رسيدند با جمع روميان تلاقى كردند كه پانصد يا ششصد كشتى داشتند ، قسطنطين پسر هرقل نيز در آن ميان بود . عبد الله بن سعد از كسان راى خواست كه گفتند : « امشب بنگريم » روميان همه شب ناقوس مىزدند و مسلمانان نماز مىكردند و خدا را مىخواندند و چون صبح شد قسطنطين آهنگ جنگ داشت . كشتىها را به هم نزديك كردند و آن را به همديگر بستند و عبد الله بن سعد بر كنار كشتىها صف بست و گفت كسان قرائت قرآن كنند و دستور پايمردى داد . آنگاه روميان به كشتىهاى مسلمانان جستند و به صفهايشان تاختند و آن را بشكستند و بدون صف جنگ مىكردند . گويد : جنگى سخت كردند آنگاه خدا عز و جل مسلمانان را ظفر داد كه بسيار كس از آنها بكشتند و از روميان جز اندكى جان به در نبردند . پس از هزيمت روميان عبد الله روزى چند در نبردگاه بماند آنگاه باز گشت .