محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2123
تاريخ الطبرى ( فارسي )
طلحه گويد : جادوگرى را پيش وليد آوردند ، ابن مسعود را پيش خواند و در بارهء حد جادوگر پرسيد . ابن مسعود گفت . « از كجا مىدانى كه جادوگر است ؟ » گفت : « اينان ، يعنى كسانى كه او را آورده بودند ، چنين مىگويند . » به آنها گفت : « از كجا مىدانيد كه اين ، جادوگر است ؟ » گفتند : « خودش مىگويد . » به او گفت : « تو جادوگرى ؟ » گفت : « آرى » اين بگفت و سوى خرى رفت و از طرف دم سوار آن شد و چنين وا نمود كه از دهان و مخرج خر برون مىشود . ابن مسعود گفت : « او را بكش » وليد برفت ، در مسجد بانگ زدند كه مردى پيش وليد جادوگرى مىكند ، كسان بيامدند ، جندب نيز بيامدند و اين را غنيمت شمرد ، مىگفت : « كجاست ؟ كجاست كه ببينمش » و او را بكشت آنگاه عبد الله و وليد همسخن شدند كه او را حبس كنند ، به عثمان نوشتند ، جوابشان داد كه او را به خدا قسم دهيد كه از راى شما در بارهء جادوگر خبر نداشته و در گفته خود كه پنداشته حد معوق مانده راستگوست و تنبيهش كنيد و رهايش كنيد و به مردم دستور داد كه به گمان عمل نكنيد و بى نظر حكومت اجراى حد نكنيد كه ما خطا كار را قصاص مىكنيم و اگر درست عمل كرده باشد تنبيه مىكنيم . وليد در بارهء جندب چنان كرد و رهايش كرد كه اجراى حد كرده بود . ياران جندب به سبب او خشمگين شدند و سوى مدينه رفتند . ابو خشه غفارى و جثامة بن صعب بن جثامه از آن جمله بودند ، جندب نيز همراهشان بود ، و بر كنارى وليد را از عثمان خواستند .