محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2107
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتند : « آهاى دشمن خدا ، عبد الله بن قيس را از كجا مىشناسى ؟ » زن آنها را ملامت كرد و گفت : « شما زبونتر از آنيد كه عبد الله بن قيس از كسى مخفى شود . » پس مردان به عبد الله تاختند و بر او هجوم بردند و با وى جنگيدند و او نيز بجنگيد و به تنهايى كشته شد . ملاح جان به در برد و پيش ياران خود باز گشت كه سوى بندر آمدند جانشين عبد الله ، سفيان بن عوف ازدى بود كه به جنگ روميان پرداخت و به تنگ آمد و بنا كرد به ياران خود ناسزا گويد كنيز عبد الله گفت : « اى دريغ از عبد الله كه به هنگام جنگ چنين نمىگفت . » سفيان گفت : « چه مىگفت ؟ » گفت : « مىگفت : سختيهاست آنگاه مىرود » سفيان آنچه را مىگفت رها كرد و اين سخن را به زبان مىآورد كه سختيهاست آنگاه مىرود . در اين جنگ گروهى از مسلمانان كشته شدند و اين پايان كار عبد الله بن قيس حارثى بود . بعدها به آن زن گفتند : « عبد الله را از چه شناختى ؟ » گفت : « از صدقه دادنش كه چون شاهان گشاده دست بود و مانند بازرگانان نبود » ابو عثمان گويد : به آن زن كه روميان را بر ضد عبد الله برانگيخته بود گفتند : « چگونه او را شناختى ؟ » گفت : « همانند بازرگانان بود اما چون از او چيز خواستم همانند شاه گشاده دست بود و بدانستم كه او عبد الله بن قيس است » عثمان به معاويه و عاملان ديگر چنين نوشت : « اما بعد ، به همان حال باشيد كه از عمر جدا شدهايد و دگرگونى