محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2083

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خدعه اى » عبد العزيز گويد : سبب اينكه على مىگفت خدعه چنان بود كه عمرو بن عاص در شبهاى شورى على را ديد و گفت : « عبد الرحمن مردى مجتهد است و اگر نظر قاطع اعلام كنى به تو بى رغبت شود ، از كوشش و توان سخن كن كه به تو مايل شود . » گويد : آنگاه عثمان را بديد و گفت : « عبد الرحمن مردى مجتهد است ، به خدا جز با نظر قاطع با تو بيعت نكند » و او چنان كرد به همين جهت على گفت : « خدعه » گويد آنگاه عثمان را به خانهء فاطمه دختر قيس برد و بنشست و مردم نيز با وى بودند . مغيرة بن شعبه به سخن ايستاد و گفت : « اى ابو محمد حمد خداى كه ترا توفيق داد كه جز عثمان كسى سزاوار خلافت نبود . » على نيز آنجا نشسته بود . عبد الرحمن گفت : « اى پسر دباغ ! ترا با اين كارها چه كار به خدا با هر كه بيعت كرده بودم همين سخن را در بارهء او مىگفتى » گويد : آنگاه عثمان در كنار مسجد نشست و عبيد الله بن عمر را خواست ، وى در خانهء سعد بن ابى وقاص محبوس بود و همو بود كه پس از اينكه عبيد الله جفينه و هرمزان و دختر ابو لؤلؤه را كشته بود شمشير را از دست او گرفت . عبيد الله مىگفته بود : « به خدا كسانى از آنها را كه در خون پدرم شركت داشته‌اند مىكشم . » و با اين سخن به مهاجران و انصار اشاره داشت ، سعد سوى او رفت و شمشير را از دستش بگرفت و موهايش را بكشيد تا به زمينش افكند و در خانهء خويش محبوس داشت تا وقتى كه عثمان او را برون آورد . عثمان به جمعى از مهاجران و انصار گفت : « در بارهء اينكه در اسلام حادثه آورده چه راى داريد ؟ » على گفت : « راى من اينست كه او را بكشى »