محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2062

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون خواستم بر خيزم از من شرم كرد و گفت : « اى ابن عباس ! بجاى خويش باش ، به خدا كه حق ترا رعايت مىكنم و به دلخوشى تو علاقه دارم . » گفتم : « اى امير مؤمنان مرا بر تو و همه مسلمانان حقى هست كه هر كه رعايت آن كند صواب كرده و هر كه رعايت نكند خطا كرده . » گويد : آنگاه عمر برخاست و برفت . اياس بن سلمه به نقل از پدرش گويد : عمر بن خطاب به بازار گذشت ، تازيانه را همراه داشت و ضربهء ملايمى به من زد كه به كنار لباسم خورد و گفت : « از راه كنار برو . » گويد : سال بعد مرا ديد و گفت : « سلمه ! قصد حج دارى ؟ » گفتم : « آرى . » پس دست مرا بگرفت و به خانهء خويش برد و ششصد درم به من داد و گفت : « اين را خرجى حج كن و بدان كه اين به عوض ضربهء ملايمى است كه به تو زدم . » گفتم : « اى امير مؤمنان ! من آن را فراموش كرده بودم . » گفت : « ولى من فراموش نكرده بودم . » سلمة بن كهيل گويد : عمر بن خطاب مىگفت : « اى گروه رعيت ! ما را بر شما حقى هست كه در غياب من نيكخواهى كنيد و بر نيكى كمك كنيد ، هيچ تحملى به نزد خدا خوشتر و سودمندتر از تحمل و ملايمت پيشوا نيست . اى گروه رعيت ! لجاجى به نزد خدا منفورتر و بدخيمتر از لجاج و اصرار پيشوا نيست . اى گروه رعيت ! هر كه زير دستان خود را به سلامت دارد خدا سلامت را از بالا سوى وى آرد . » عمران بن سواده گويد : با عمر نماز صبح كردم ، سورهء سبحان را و سوره اى با آن خواند ، آنگاه برفت و من با او برفتم » گفت : « حاجتى دارى ؟ » گفتم : « حاجتى دارم . »