محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2061
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خويش بباليد ، قريش براى خويش برگزيد و به جا كرد و موفق بود . » گفتم : « اى امير مؤمنان اگر اجازهء سخن دهى و خشم از من بدارى سخن كنم . » گفت : « اى ابن عباس ! بگوى . » گفتم : « اى امير مؤمنان اينكه گفتى قريش براى خويش برگزيد و بجا كرد و موفق بود اگر قريش از همانجا كه خداى عز و جل براى او برگزيده براى خويش برگزيده بود بجا كرده بود و اعتراض و حسد نبود . اما اينكه گفتى خوش نداشتند كه ما نبوت و خلافت را با هم داشته باشيم خدا عز و جل در وصف قومى گويد : آنچه را كه خدا نازل كرده بود خوش نداشتند و خدا اعمالشان را محو كرد . » عمر گفت : « بىخيال ، به خدا اى ابن عباس ! چيزها از تو شنيده بودم كه نمىخواستم بپذيرم مبادا مقامت به نزد من كاهش گيرد . » گفتم : « اى امير مؤمنان چه بوده ؟ كه اگر حق باشد روا نباشد مقام مرا به نزد تو كاهش دهد و اگر باطل باشد ، باطل را از خاطر خويش برانم . » عمر گفت : « شنيدهام مىگويى خلافت را به ستم و حسد از ما بگردانيدند . » گفتم : « اى امير مؤمنان اينكه گفتى به ستم ، براى نادان و خردور معلوم شده و اينكه گفتى به حسد ، ابليس نيز به آدم حسد برد و ما فرزندان محسود اوييم . » عمر گفت : « بىخيال ! به خدا اى بنى هاشم دلهايتان به حسدى خو گرفته كه نرود و كينه اى كه زوال نگيرد . » گفتم : « اى امير مؤمنان ! آرام باش و دلهاى كسانى را كه خدا ناپاكى از آنها ببرده و به كمال پاكيشان رسانيده به حسد و كينه موصوف مدار كه دل پيمبر خدا - صلى الله عليه و سلم از دلهاى بنى هاشم بود . » عمر گفت : « اى ابن عباس ! از من دور شو . » گفتم : « چنين مىكنم . »