محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2058

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه پدرش در جنگ كشته شده بود پيش وى آمد و گفت : « اى امير مؤمنان براى من مقررى معين كن . » اما عمر به دو اعتنا نكرد ، عبد الله دست به او زد ، عمر گفت : « فهميدم » آنگاه رو به وى كرد و گفت : « كيستى ؟ » گفت : « عبد الله بن عمير » عمر گفت : « يرفا ! ششصد تا و يك حله به او بده » يرفا پانصد به او داد كه نپذيرفت و گفت : « امير مؤمنان گفت ششصد به من بدهى آنگاه پيش عمر رفت و به او خبر داد . » عمر گفت : « ششصد با يك حله به او بده » و يرفا بداد . آنگاه عبد الله حله اى را كه عمر به او داده بود به تن كرد و پوشش خويش را بينداخت . عمر گفت : « پسركم ! لباست را بردار كه براى كارت باشد و اين يكى براى زينت » ابن عباس گويد : در يكى از سفرهاى عمر همراه وى بودم ، شبى كه راه مىپيموديم - پيموديم به او نزديك شدم و ديدم كه تازيانه را به جلو خود زد و شعرى به اين مضمون خواند : « به خدا دروغ مىگوييد كه محمد كشته شود « و ما به دفاع از او ضربت نزنيم و جنگ نكنيم . « وى را تسليم نخواهيم كرد تا در اطراف . و « از پاى درآييم « و از فرزندان و زنان خويش غافل مانيم آنگاه استغفر الله گفت و باز شعرى به اين مضمون خواند : « هيچ شترى بر جهاز خود كسى را