محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2049
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه مىبلعيدند به ما نشان دادند ، عمر را ديدم كه رداى خويش را بيفكند و جامه به خويش پيچيد و پيوسته براى آنها طبخ كرد تا سير شدند آنگاه اسلم را سوى مدينه فرستاد تا چند شتر بياورد و آنها را بر نشاند و به صحرا برد و آنجا مقر داد و جامه پوشانيد و پيوسته پيش آنها و ديگران مىرفت تا خدا بليه را برداشت . هشام بن خالد گويد : از عمر بن خطاب شنيدم كه مىگفت : « آرد نريزيد تا آب گرم شود آنگاه كم كم بريزيد و بهم بزنيد كه نان بيشتر ميدهد و گوله نمىشود . » راشد بن سعد گويد : مالى پيش عمر بن خطاب آوردند كه آن را ميان مردم تقسيم كردن گرفت و كسان بر وى ازدحام كردند ، سعد بن ابى وقاص بيامد و مردم را پس زد تا به عمر رسيد ، عمر او را با تازيانه بزد و گفت : « آمدى و از سلطهء خدا در زمين بيم نكردى خواستم به تو بفهمانم كه سلطهء خدا در زمين از تو بيم ندارد . » شفا دختر عبد الله گويد : جوانانى را ديدم كه آرام ميرفتند و آهسته سخن مىكردند . گفتم : « اين چيست ؟ » گفتند : « اينان زاهدانند . » گفتم : « به خدا عمر بلند سخن مىكرد و شتابان مىرفت و كسان را به سختى مىزد اما به خدا زاهد واقعى او بود . » عبد الله بن عامر گويد : عمر يكى را در كار برداشتن چيزى كمك كرد كه گفت : « اى امير مؤمنان فرزندانت برايت سودمند باشند » گفت : « نه ، خدا مرا از آنها بى نياز كند » عمر بن مجاشع گويد : عمر بن خطاب مىگفت : « قدرت عمل آنست كه عمل امروز را به فردا نگذارى و امانت آنست كه نهان و آشكار يكى باشد . از خدا عز و جل بترسيد كه تقوى سبب احتياط است و هر كه از خدا بترسد در كار وى محتاط شود . »