محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2048

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىرفت و در عسفان فرود مىآمد و چنان مىكرد . چنين بود تا در گذشت . سايب بن يزيد گويد : شنيدم كه عمر بن خطاب مىگفت : « بخدايى كه جز او خدايى نيست - اين را سه بار گفت - هر كه هست در اين مال حقى دارد بدهند يا ندهند ، هيچكس بيش از ديگرى حق ندارد مگر بندهء مملوك . من نيز مانند يكى از آنها هستم اما هر كدام را مرتبه اى هست بر مبناى كتاب خدا ، و نصيبها كه از پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم داشته‌ايم و كوششى كه مرد ، در اسلام كرده و حاجتى كه مرد دارد ، به خدا اگر بمانم ، سهم چوپان كوهستان صنعا از اين مال همانجا كه هست به دو رسد . » اسماعيل بن محمد گويد : اين سخنان را براى پدرم ياد كردم و او حديث را شناخت . سايب بن يزيد گويد : به نزد عمر بن خطاب اسبانى ديدم كه بر كفل آن داغ زده بود و در راه خدا بداشته بودند . در روايت سلمان هست كه عمر به دو گفت : « من پادشاهم يا خليفه‌ام ؟ » سلمان گفت : « اگر يك درم يا كمتر يا بيشتر از خراج سرزمين مسلمانان را به ناحق خرج كنى پادشاهى و خليفه نيستى . » ابو هريره گويد : خدا ابن حنتمه را بيامرزاد . در سال رمادت ديدمش كه دو جوال بر پشت مىبرد و يك ظرف روغن به دست داشت و با اسلم دست به دست مىكردند و چون مرا ديد گفت : « ابو هريره از كجا مىآيى ؟ » گفتم : « از همين نزديكى » من نيز كمك او شدم و بار را ببرديم تا به صرار رسيديم ، كه جمعى نزديك به بيست خانواده از طايفهء محارب آنجا بود . عمر گفت : « چرا آمده‌ايد ؟ » گفتند : « از ندارى . » پوست مردار را كه كباب كرده بودند و مىخوردند و استخوانهاى نرم شده را