محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2043

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به او گفتم : « اين كار تو نيست » اما جواب نمىداد تا وقتى كه كودكان به بازى و خنده پرداختند پس از آن بخفتند و آرام شدند . آنگاه عمر برخاست و حمد خدا مىكرد و گفت : « اسلم ! از گرسنگى بىخواب شده بودند و ميگريستند نخواستم بروم تا آنها را آسوده ببينم » و چنان بود كه وقتى عمر مىخواست به اقتضاى صلاح مسلمانان به چيزى فرمانشان دهد يا از چيزى منعشان كند از كسان خويش آغاز مىكرد و اندرز مىداد ، تهديد مىكرد كه خلاف فرمان وى نكنند . سالم گويد : وقتى عمر به منبر مىشد و مردم را از چيزى منع مىكرد كسان خويش را فراهم مىكرد و مىگفت : « مردم را از فلان و فلان چيز منع كرده‌ام ، مردم به شما چنان مىنگرند كه پرنده به گوشت نظر دارد . به خدا هر كس از شما مرتكب آن شود عقوبتش او را دو برابر مىكنم » ابو جعفر گويد : عمر در بارهء اهل شبهه سختگير بود و در مورد حق سخت مصر بود تا بگيرد . در بارهء تكليف خود ملايم بود تا انجام دهد و نسبت به ضعيفان رؤف و نازك دل بود . زيد بن اسلم گويد : تنى چند از مسلمانان با عبد الرحمن بن عوف سخن كردند و گفتند : « با عمر بن خطاب سخن كن ما از او ميترسيم تا آنجا كه ، به خدا ، نمىتوانيم چشم به او بدوزيم » گويد : عبد الرحمن بن عوف اين را با عمر بگفت . عمر گفت : « واقعا چنين گفتند ، چندان با آنها ملايمت كرده‌ام كه به سبب آن از خدا بيمناكم ، به خدا ترس من از آنها بيش از ترسى است كه از من دارند » عاصم گويد : عمر يكى را عامل مصر كرد ، يك روز كه بر يكى از راههاى مدينه مىگذشت شنيد كه يكى مىگفت : « خدا را اى عمر ، كسى را عامل كرده اى كه خيانت مىكند ، مىگويى به من مربوط نيست و عامل تو چنين مىكند »