محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2042
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خدا ميان ما و عمر حكم كند » گفت : « خدايت بيامرزد ، عمر از حال شما چه خبر دارد ؟ » زن گفت : « عهده دار امور ماست و از ما غافل است ! » عمر رو به من كرد و گفت : « برويم » گويد : دوان بيامديم تا به دار الدقيق رسيديم ، لنگه اى را با يك پاره پيه برون آورد و گفت : « بر دوش من نه » گفتم : « من آن را به دوش مىكشم » گفت : « آن را بر دوش من نه » و اين را دو بار يا سه بار گفت كه هر بار مىگفتم : « من آن را به دوش مىبرم » عاقبت به من گفت : « بى مادر ! به روز قيامت تو گناه مرا به دوش مىكشى ؟ » من لنگه را بر دوش وى نهادم كه به راه افتاد ، من نيز با وى به راه افتادم و دوان برفتيم تا پيش زن رسيديم و لنگه را پيش وى افكند و مقدارى آرد در آورد و گفت : « تو بريز و من بهم مىزنم » ، آنگاه بنا كرد زير ديگ بدمد ، ريشى بزرگ داشت و دود را از لابلاى ريش او مىديدم . دميد تا ديگ پخته شد و زن آن را به زمين نهاد عمر گفت : « چيزى بيار » و زن سينىاى بياورد و ديگ را در آن ريخت . عمر گفت : « به آنها بخوران ، من پهن مىكنم . » گويد : چنين كرد تا سير شدند و باقى را پيش زن نهاد و برخاست ، من نيز برخاستم . زن مىگفت : « خدايت پاداش خير دهاد ، تو به خلافت از امير مؤمنان شايسته ترى » عمر مىگفت : « سخن نيك بگو اگر پيش امير مؤمنان روى انشاء الله مرا آنجا خواهى يافت . » آنگاه از زن كناره گرفت ، سپس نزديك رفت و چون حيوان درنده كمين كرد