محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2041

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « اى امير مؤمنان ! از كجا دانسته اى ؟ » گفت : « خودم ديدم » گفت : « مگر خدا ترا از تجسس منع نكرده ؟ » گويد : « و عمر از او در گذشت . » بكر بن عبد الله مزنى گويد : عمر از روشن نگهداشتن چراغ منع كرده بود به سبب آنكه موش فتيله را مىكشيد و به سقف خانه مىافكند و آتش مىگرفت كه در آن روزگار سقف خانه از شاخهء خرما بود . زيد بن اسلم به نقل از پدرش گويد : با عمر بن خطاب سوى حره واقم رفتم ، چون به ضرار رسيديم آتشى افروخته ديديم » عمر گفت : « اسلم ! كاروانيست كه در شب و سرما مانده به طرف آنها رويم » گويد : « دوان برفتيم و چون نزديك آنها رسيديم زنى بود با فرزندان خويش و ديگى بر آتش بود و كودكان مىناليدند » عمر گفت : « سلام بر شما اى صاحبان نور » و نخواست بگويد اى صاحبان آتش ! زن گفت : « سلام بر تو نيز باد » عمر گفت : « پيش بيايم ؟ » گفت : « به نيكى پيش آى يا بگذر » عمر نزديك شد و گفت : « قصه شما چيست ؟ » گفت : « در شب و سرما مانده‌ايم » گفت : « چرا اين كودكان مينالند ؟ » گفت : « از گرسنگى » عمر گفت : « در اين ديگ چيست ؟ » گفت : « آبى است كه كودكان را به بهانهء آن ساكت كنم تا به خواب روند