محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2040

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « آرى بخدايى كه جان عمر را به فرمان دارد از او قصاص مىگيرم چگونه قصاص نگيرم كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را ديدم كه از خويشتن قصاص مىگرفت ، مسلمانان را مزنيد كه ذليل شوند و دور از وطن بسيار نگهداريد كه به فتنه افتند از حقوقشان بازشان مداريد كه كافر شوند و در باتلاقها مقرشان ندهيد كه تباه شوند . » و چنان بود كه عمر شخصاً عسسى مىكرد و بر منازل مسلمانان مىگذشت و از وضع ايشان خبر مىگرفت . بكر بن عبد الله مزنى گويد : عمر بن خطاب به در عبد الرحمن بن عوف آمد و در را بزد ، زنى بيامد و در را بگشود و گفت : « وارد نشو تا من بروم و به جاى خودم بنشينم » عمر وارد نشد تا او بنشست و گفت : « درآى » پس عمر وارد شد و گفت : « چيزى هست ؟ » زن غذايى براى وى آورد كه بخورد ، عبد الرحمن به نماز بود و عمر به دو گفت : « اى مرد مختصر كن » در اين وقت عبد الرحمن سلام نماز بگفت و رو به عمر كرد و گفت : « اى امير مؤمنان ! در اين وقت به چه كار آمده اى ؟ » گفت : « گروهى بر كنار بازار فرود آمده‌اند و از دزدان مدينه بر انها بيمناكم بيا برويم از آنها نگهبانى كنيم » گويد : برفتند و در بازار بر يك بلندى نشستند و گفتگو همى كردند در آن حال چراغى بديدند ، عمر گفت : « مگر نگفته بودم كه پس از خواب چراغ روشن نباشد ؟ » پس از آن برفتند و جمعى را ديدند كه به شراب نشسته بودند ، عمر گفت : « برويم كه شناختمش . » گويد : صبحگاهان كس پيش او فرستاد و گفت : « فلانى ! دوش تو و يارانت به شراب نشسته بوديد »