محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2038

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عبد الرحمن بن زيد به نقل از جدش گويد : عمر بن خطاب با مردم سخن كرد و گفت : « قسم بخدايى كه محمد را به حق فرستاد اگر شترى در ناحيه شط فرات به ناحق تباه شود بيم دارم كه خداوند در بارهء آن از خاندان خطاب پرسش كند . » ابو زيد گويد : از خاندان خطاب ، خودش را منظور داشت نه كس ديگر را . ابو عمران جونى گويد : عمر به ابو موسى نوشت كه : « هميشه مردم را سرانى هست كه حوايج آنها را عرضه مىدارند ، سران مردم را كه پيش تو هستند گرامى بدار ، براى مسلمان ضعيف همينقدر عدالت بس كه در كار داورى و تقسيم با وى انصاف كنند . » شعبى گويد : يك عرب بدوى پيش عمر آمد و گفت : « شتر من دمل دارد و زخمى است ، مركوبى به من ده . » عمر گفت : « شترت نه دمل دارد ، نه زخم . » گويد : بدوى برفت و شعرى به اين مضمون مىخواند : « ابو حفص عمر به خدا سوگند خورد « كه شترم نه دمل دارد ، نه زخم « خدايا اگر خطا كرده او را ببخش » عمر گفت : خدايا مرا ببخش و بدوى را پيش خواند و مركوب داد . محمد گويد : شنيدم يكى كه با عمر خويشاوند بود از او چيزى خواست . عمر به او تعرض كرد و بيرونش كرد . گويد : در بارهء او با عمر سخن كردند و گفتند : « اى امير مؤمنان ! فلانى از تو چيز خواست و تعرض كردى و بيرونش كردى » گفت : « از مال خدا مىخواست ، اگر چون شاهى خيانتكار به پيشگاه خدا روم معذور نباشم ، چرا از مال خودم نخواست » گويد : آنگاه ده هزار براى او فرستاد . »