محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2037
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پيچيده بود ، شتران زكات را مىشمرد و رنگها و دندانهاى آن را مىنوشت على با عثمان سخن كرد و شنيدم كه مىگفت : « دختر شعيب در كتاب خدا وصف آورده گويد : اى پدر او را اجير كن كه نيرومند است و امين » آنگاه على به دست خود سوى عمر اشاره كرد و گفت : « نيرومند امين اين است » حسن گويد : عمر مىگفت : « ان شاء الله اگر زنده باشم يك سال ميان رعيت سفر مىكنم ، ميدانم كه مردم را حاجتهاست كه به من نمىرسد : عاملان به من خبر نمىدهند ، خودشان نيز به من دسترس ندارند ، سوى شام مىروم و دو ماه آنجا مىمانم ، آنگاه سوى جزيره مىروم و دو ماه آنجا مىمانم ، آنگاه سوى مصر مىروم و دو ماه آنجا ميمانم ، آنگاه سوى بحرين مىروم و دو ماه و آنجا مىمانم ، آنگاه سوى كوفه مىروم و دو ماه آنجا مىمانم ، آنگاه سوى بصره مىروم و دو ماه آنجا مىمانم به خدا اين سال خوشى خواهد بود » كعب الاحبار گويد : پيش مردى بنام مالك كه همسايهء عمر بود منزل كردم و گفتم : « چگونه مىتوان پيش امير مؤمنان رفت ؟ » گفت : « در و پرده ندارد . نماز مىكند و مىنشيند و هر كه بخواهد با او سخن مىكند » اسلم گويد : عمر مرا با يك دسته از شتران زكات سوى قرق فرستاد ، لوازم خويش را بر يكى از شتران نهادم و چون خواستم ببرم گفت : « شتران را سان بده » و چنان كردم لوازم مرا بر يكى از شتران زيبا ديد و گفت : « بى مادر ! شترى را گرفته اى كه يك خانواده مسلمان را توانگر مىكند چرا يك شتر نو سال شاشو نگرفتى يا يك شتر كم شير » ابى الدهقانه گويد : به عمر بن خطاب گفتند : « اينجا مردى از اهل انبار هست كه در كار ديوان بصيرت دارد چه شود اگر او را به دبيرى گيرى » عمر گفت : « در اين صورت محرمى از غير مؤمنان گرفتهام »