محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2035

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « امير مؤمنان را نمىخواهى ؟ » گفت : « نه ، معاشش ساده است و با زنان سختگير است » عايشه كس از پى عمرو بن عاص فرستاد و قصه را با وى بگفت . گفت : « درست مىكنم . » آنگاه پيش عمر رفت و گفت : « اى امير مؤمنان خبرى شنيده‌ام كه خدا نكند » عمر گفت : « چيست ؟ » گفت : « ام كلثوم دختر ابو بكر را به زنى خواسته اى ؟ » گفت : « بله ، مرا براى او نمىپسندى يا او را براى من نمىپسندى ؟ » گفت : « هيچكدام ولى او نو سال است و در سايهء امير مؤمنان با ملايمت و مدارا بزرگ شده و تو تندخويى و ما از تو مىترسيم و نمىتوانيم هيچيك از خويهاى ترا بگردانيم ، وقتى او با تو در بارهء چيزى مخالفت كند با وى سختى كنى و با فرزند ابو بكر رفتارى كنى كه حق تو نيست » گفت : « عايشه چه مىشود كه با او سخن كرده‌ام » گفت : « عايشه با من ، و بهتر از او به تو نشان مىدهم : ام كلثوم دختر على بن ابى طالب كه بوسيلهء او با پيمبر خدا خويشاوند شوى » مداينى گويد : ام امان دختر عتبة بن ربيعه را نيز به زنى خواست كه او را نپسنديد و گفت : « درش را مىبندد ، خيرش به كس نمىرسد و عبوس مىآيد و عبوس مىرود » سخن از وقت اسلام آوردن عمر ابو جعفر گويد : گفته‌اند كه وى پس از چهل و پنج مرد و بيست و يك زن اسلام