محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2027

تاريخ الطبرى ( فارسي )

رسيده است » گويد : عمر درد و رنجى احساس نمىكرد و چون روز بعد شد ، كعب بيامد و گفت : « اى امير مؤمنان يك روز برفت و دو روز ديگر مانده است » پس فردا باز پيش عمر آمد و گفت : « دو روز گذشته و يك روز و شب مانده كه تا صبح زنده خواهى بود » گويد : چون صبح شد عمر براى نماز برون شد و چنان بود كه كسانى را به صفها مىگماشت و چون صفها مرتب مىشد مىآمد و تكبير مىگفت . گويد : ابو لؤلؤه جزو مردم در آمد ، خنجرى به دست داشت كه دو سر داشت و دستگيرهء آن در ميانه بود ، شش ضربت به عمر زد كه يكى زير تهيگاه وى بود و همان بود كه او را كشت ، كليب بن ابى بكير ليثى نيز كه پشت سر عمر بود كشته شد . و چون عمر سوزش اسلحه را احساس كرد از پاى در آمد و گفت : « عبد الرحمن بن عوف ميان مردم هست ؟ » گفتند : « آرى اى امير مؤمنان اينك اوست » گفت : « پيش بيا و با مردم نماز كن » گويد : عبد الرحمن بن عوف با مردم نماز كرد ، عمر همچنان افتاده بود ، آنگاه وى را برداشتند و به خانه اش بردند . عبد الرحمن بن عوف را خواست و گفت : « مىخواهم به تو وصيت كنم » گفت : « اى امير مؤمنان بله ، اگر به من بگويى از تو مىپذيرم » گفت : « مقصودت چيست ؟ » گفت : « مىخواهى مرا معين كنى ؟ » گفت : « به خدا نه » گفت : « به خدا هرگز در آن دخالت نمىكنم » گفت : « خاموش بمان تا به كسانى كه پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم