محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2026

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن از كشته شدن عمر مسور بن مخرمه كه مادرش عاتكه دختر عوف بود گويد : روزى عمر بن خطاب به گردش بازار رفت و ابو لؤلؤه غلام مغيرة بن شعبه وى را بديد . ابو لؤلؤه كه نصرانى بود ، به عمر گفت : « اى امير مؤمنان در كار مغيرة بن شعبه با من نيكى كن كه خراجى سنگين بر عهده دارم » عمر گفت : « خراج تو چند است ؟ » گفت : « هر روز دو درم » گفت : « صناعت تو چيست ؟ » گفت : « نجارم و نقاش و آهنگر » گفت : « به نظر من با اين همه كار كه مىكنى خراج تو سنگين نيست » آنگاه عمر گفت : « شنيدم گفته اى اگر بخواهم آسيابى بسازم كه به كمك باد كار كند » گفت : « اگر سالم ماندم آسيايى برايت بسازم كه مردم مشرق و مغرب از آن سخن كنند » آنگاه ابو لؤلؤه برفت و عمر گفت : « اين غلام هم اكنون مرا تهديد كرد » گويد : آنگاه عمر سوى منزل خويش رفت و روز بعد كعب الاحبار پيش وى آمد و گفت : « اى امير مؤمنان ! وصيت كن كه سه روز ديگر خواهى مرد » گفت : « از كجا ميدانى ؟ » گفت : « اين را در كتاب خدا عز و جل ، تورات ، مىيابم » گفت : « عمر بن خطاب را در تورات مىيابى ؟ » گفت : « به خدا نه ، اما وصف و مشخصات ترا مىيابم و اينكه مدت تو به سر