محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2025
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آورديم ، سلمه در ميان اثاث زيورى ديد و به كسان گفت : « اين كارى براى شما نخواهد ساخت ، رضايت مىدهيد كه آن را پيش امير مؤمنان فرستم ؟ » گفتند : « آرى » آنگاه جعبه را در آوردم و چون آن نگينهاى سرخ و زرد و سبز را بديد برجست و دست به تهيگاه نهاد و گفت : « خدا شكم عمر را سير نكند » گويد : زنان پنداشتند كه مىخواهم عمر را بكشم و سوى پرده دويدند . عمر گفت : « آنچه را آورده اى بردار ، يرفاء ! گردنش را بكوب » گويد : من جعبه را مرتب مىكردم و او گردنم را مىكوفت ، گفتم : « اى امير مؤمنان ، مركبم از رفتار مانده مركبى به من ده . » گفت : « يرفا ! دو شتر از زكات به او ده ، وقتى كسى را ديدى كه بيشتر از تو بدان حاجت دارد شتران را به دو ده » گفتم : « اى امير مؤمنان چنين مىكنم » گفت : « به خدا اگر مسلمانان از آن پيش كه اين ميانشان تقسيم شود به قشلاق روند با تو و رفيقت كارى كنم كه مثل شود » گويد : « برفتم تا پيش سلمه رسيدم و گفتم : « چه نامبارك بود كارى كه به من گفتى ! پيش از آنكه بليهء من و تو مثل شود اين را ميان كسان تقسيم كن . » پس سلمه همه را ميان مسلمانان تقسيم كرد ، نگين بود كه به پنج درم و شش درم فروخته مىشد و بيش از بيست هزار مىارزيد . ابو جعفر گويد : در اين سال عمر همسران پيمبر صلى الله عليه و سلم را به حج برد و اين آخرين بار بود كه با مردم حج كرد . اين حديث را از واقدى آوردهاند . در همين سال عمر در گذشت .