محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1702

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و نيز رستم گفت : « مثال شما چون شغالى است كه لاغر و ناتوان بود و او سوراخى به تاكستان درآمد و در آنجا هر چه مىخواست مىخورد و خداوند تاكستان او را بديد و رحمت آورد و چون دير در تاكستان بماند و چاق شد و حالش نكو شد و لاغريش برفت طغيان آورد و در تاكستان شلوغ كرد كه بيشتر از آنچه مىخورد تباه مىكرد و كار بر خداوند تاك سخت شد و گفت بر اين كار صبر نتوانم كرد و چوبى برگرفت و از كسان خود كمك خواست كه به تعقيب شغال آمدند و از آنها در تاكستان گريخت و چون ديد از تعاقب او دست بر نمىدارند برفت تا از سوراخى كه در آمده بود به در رود اما گير افتاد كه به وقت لاغرى از سوراخ آمده بود اما به وقت چاقى تنگ بود ، در اين حال بود كه خداوند تاك بيامد و چندان او را بزد كه جان داد . شما نيز وقتى آمديد كه لاغر بوديد و اكنون چاق شده‌ايد ببينيد چگونه برون مىشويد ؟ » و نيز گفت : « مردى سبدى نهاد و غذاى خويش را در آن جا داد ، موشان بيامد و سبد را سوراخ كرد و وارد آن شد و خواست سوراخ را ببندد اما گفتند چنين مكن پهلوى آن نقبى بزن و نى مجوفى در آن نه كه چون موشان بيامد از نى در آيد و از آن برون شود و چون موشى نمودار شود آن را بكشيد . من راه را بسته‌ام مبادا وارد نى شويد كه هر كه از آن در آيد كشته شود . شما كه نه عده داريد نه لوازم چرا آمده‌ايد ؟ » زياد گويد : آنگاه قوم سخن آوردند و گفتند آنچه از بد حالى و آشفتگى ما در گذشته گفتى به كنه آن نرسيدى كه هر كه از ما ميمرد به جهنم مىرفت و هر كه ميماند در سختى بود ، هنگامى كه بر اين حال بوديم خدا عز و جل پيمبرى را از ما بسوى انس و جن برانگيخت كه رحمتى بود و هر كه را مىخواست مشمول رحمت خويش كند بوسيلهء او مىكرد و نقمتى بود كه بوسيلهء او از هر كه منكر كرامت او بود انتقام مىگرفت ، قبايل را يكايك دعوت كرد و قوم وى بيشتر از همه با وى سخنى كردند و